تبليغاتX
جنگولکینگ
 

در دل من چيزي است
مثل يك بيشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه

دورها آوايي است كه مرا مي خواند

میخواند مرا میخواند مرا

چیزهایی هست که نمیدانم

میدانم......نمیدانم

هستم....نیستم

باید...شاید...

اما....

چیزهایی هست که نمیدانم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 16:57  توسط رومینا کرمانی  | 

 

قدیمی ها میگفتند:وقتی پسری روزی به جایی رسید که در خانه را با پاشنه پا واکرد و از در آمد تو یعنی دیگر وقت زن گرفتنش رسیده.!!!!!!!!!!!!

عجب پس من خیلی وقت که وقت زن گرفتنم رسیده.

کی بود گفت تو با این اخلاقت و کار کردنت و باید بری زن بگیری.!!!!!!!! با این همه غدی و غرورت حالا حالا ها ول معطلی. برو بگرد یه زن پیدا کن از صبح تا شب ازش مراقبت کن و خرجش بده!!!!!!

-----------

جایم دارد عوض میشود.  یادم می رود که کیستم. چیستم. یا حتی چند سال دارم.

مادر جمعه ها زودتر از خواب بیدار میشود و با تق و توق آشپزخانه نمیگذارد که روز جمعه هم بخوابم.

میپرسم چرا؟ میگوید: آخه تو مثل مردها فقط جمعه ها خونه ای میخوام برای شوهرم !!!!!!!!!روز جمعه صبحانه آماده کنم از اول هفته تا اخر هفته صبح تاریکی میری و تاریکی میای. وقتی میای هم یا آنقدر خسته ای که مثل مردها جلوی تلویزیون میخوابی یا تو اتاقت باز هم دنبال کار خودتی.

شب ها که به خانه میآیم. دستم اگر خالی باشد. رکسانا کیفم را زیر ورو میکند. گاهی خجالت میکشم از این که چیزی برایش ندارم. گاهی هم سکوت میکنم تا خودش آنچه را که برایش جایی گذاشته ام. پیدا کند.

گاهی فکر میکنم مَردَم. دوستی گفت: کنار آدم که راه میروی انگار مردی کنار آدم راه میرود. چرا قدم هایت را مثل مردها برمیداری.

و من در حیرت به قدم های خودم و مردی که از روبرو می آمد نگاه کردم و دیدم.........

زور میزنم که زنانه و خرامان راه بروم. کفش زنانه میخرم و نمیتوانم. با کفش زنانه هم قدم های بلندی برمیدارم.کفش زنانه و پاشنه دار با آن همه راه رفتن های از صبح تا شبم فقط بر کمر درد حاصل از صبح تا بعد ازظهر نشستنم می افزاید.

دیگری گفت: سکوتت مردانه است. ناراحتی ات مردانه است. خونسردی و بی تفاوتیت مردانه است.عصبانیتت مردانه است.  غرورت مردانه است.گریه نکردنت مردانه است. گاهی متلک هایت هم مردانه است.

یاد حرف مامان میافتم که همیشه میگوید: همه کارات مثل باباته. مثل مردها.

و من باز فکر میکنم. جایم دارد عوض میشود. خیلی چیزها از یادم میرود. یادم میرود که زنم. یادم میرود باید احساس داشته باشم از جنس خودم. مناسب سن و جایگاه خودم. یادم میرود اما همیشه. یادم میرود. یادم میرود.

گاهی فکر میکنم مادرم. مادر مادرم. مادر خواهرم که از نه سالگی با تولد او حس خوب  مادربودن را حس خوب محبت را نگرانی و مراقبت را تجربه کردم.مادر دوستانم.  مادر بچه های مردم. مادر ستایش. مادر بچه های توی خیابان. توی مترو. مادر مدینه. مادر زهرا. مادر شبیر و مادر امید. و همه آن های دیگری که هنوز اسمشان را نمی دانم اما از دور شاهد بزرگ شدنشان هستم و خوب میشناسمشان.

و یادم می رود که مادر هیچ کدام از این ها نیستم. یادم میرود که نمیتوانم مادرشان باشم. حتی یادم میرود که اصلا... یا شاید برای این که یادم برود که نمیتوانم هرگز.......... یادم میرود که مادر شدن این قدر ها هم ارزان نیست و من بهایش را و لیاقتش را انگار هرگز....

فکر میکنم به این که شاید گاهی من هم نیاز به چیزی یا کسی دارم. شاید باید زن باشم نه فقط مادر. تا میخواهم زن باشم مادر میشوم و نوعی دیگر همه چیز را بر دوش میکشم. نگران میشوم و مهربان. این جور موقع ها بهم میگویند: باز احساسات مادرانه رومینا گل کرد. دوستی گفت: به تو میاد معلم مهدکودک باشی. یاد عمه می افتم که عمری مادر بچه های زیادی بوده و هست اما بچه ای ندارد و تنها است در این روزهای پر از بیماری.

فکرهای دیگر می آیند. پیدا کردن یک دبیرستان خوب برای رکسانا و پس انداز برای شهریه اش. پول کلاس رکسانا. رکسانا صبح چی خواسته بود؟موبایلم زنگ میزند صدای شیرین تنها امید ماندنم بعد از پدر از آن ور خط چیزی میخواهد که دلم را میلرزاند و من را یاد خاطره ای دور می اندازد. میگوید: میشه سر راه یک کیک خامه ای کوچیک بخری؟ هوس کیک کردم.

بغضم میگیرد و باز اشک در پس غرور مردانه ام میماند و فقط گلویم میگیرد.

یاد روزی افتادم که خودم همین کار را کرده بودم. به پدر زنگ زدم و گفتم: بابا میشه سر راه یک کیک خامه ای کوچیک بخری؟ هوس...........

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 13:45  توسط رومینا کرمانی  | 

 

گاهی می اندیشم که هیچ اتفاقی اتفاقی نیست

و گاه .........

بعضی اتفاق ها که اسمشان را نشانه میگذاریم.....اتفاق اند فقط یک اتفاق. که باید ساده از کنارشان گذشت.

و نباید پرسید چرا؟ و نباید پرسید چطور؟ و نباید پرسید هیچ.

باورش سخت است وقتی عمری با نشانه ها زندگی کرده باشی.

اما هر اتفاقی هم نشانه نیست.

شاید فقط یک اتفاق خوب است و شیرین. که باید از کنارش ساده بگذری یا اگر نتوانستی بگذاری آن از کنارت ساده بگذرد.

چه خیالی.....

هیچ میندیش...

رد می شود و می رود اگر هیچ نباشد و اگر رد نشد آن وقت نتیجه بگیر که نشانه بود و اتفاقی نبود.

انگار بازی جابه جایی و ارتباط بین نشانه ها هم برد و باخت دارد.

انگار تفسیر نشانه ها هم گاه با تاویل خیالات خام ما تخلیط میشود.

شاید همه خیال است....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:21  توسط رومینا کرمانی  | 

کم بود جن و پری یکیم از دیوار پرید؟؟؟؟؟؟ واقعا؟؟؟؟؟؟

میشه بگی خدا واقعا رو این زمین و این ثانیه ها و لحظه ها چه خبره؟؟؟؟؟ نه جون من بگو چه خبره؟؟؟؟؟

قول میدم به کسی نگم. به.  خ. دا.

------------------

عرض شود خدمتتون که این جانب به همراه همکاران گرام این روزها خوب خوشحالیم. هریکی به نوعی در خویشتن خویش. غیر از آن آواره سراپا خاک. دستها در معرض پینه بستن. گرسنه تا ۲ بعد ازظهرو خوش با یک عدد کسی که همین جوری هست مزنده جهت اگاهی از برخی امور و مخابره نوری اطلاعات(یحتمل ۱۰۰ درصد).

از چی؟؟؟؟؟؟؟

مِگُم.

بقیش بخون.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 19:4  توسط رومینا کرمانی  | 

 

نفسم به شماره افتاده بود

دستانم میلرزید

و باز صدا در گلویم خفه شد

کاش می شد برای همیشه خفه شد.

صدای قلبم از توی گوشهام میشنیدم

فکر میکردم اگه حرف بزنم قلبم از دهنم میاد بیرون

قلبم تیر می کشید و پشتم گرفته بود

انگار یک تخته سنگ گذاشته بودند روی سینم.

از کردستان تا میدان انقلاب بعد از این که گوشی قطع کردم نه یک کلمه حرف زدم نه حتی تکون خوردم.

-------------

حکم صادر شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8:5  توسط رومینا کرمانی  | 

همیشه هر وقت بیشتر برای چیزی انتظار بکشی ازش محروم میشی.

چهارسال برای عروسی آزاده انتظار کشیدم و بعد با شوک این خبر که " عروسی گرفتن عجله ای شد"همه انتظارم ماسید رو دلم.

امسال از وقتی فهمیدم داره مادر میشه دلم صابون زدم که بچه اش تا آخر آبان به دنیا میاد و لذت به دنیا آمدن بچه اش میچشم. صبح ها هر روز چند دقیقه روبروی مغازه لباس فروشی که بسته بود وایمیستادم و دونه دونه لباس ها رو تو تن بچه آزاده مجسم میکردم و این که وقتی قرار شد برم خونش یکیش میخرم.

اما بازهم با این خبر که بالاخره کار مهدی جورشد و رفتند. باز همه انتظارم ماسید رو دلم. روز رفتنش به همه اس ام اس داده بود که من دارم میرم. اما حتی این اس ام اس را هم به من نفرستاده بود.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:45  توسط رومینا کرمانی  | 

 

” بَده … بَدبَد … چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟ “
” کرک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد ،
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد .
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش .
بخوان آواز تلخت را ، ولیکن دل به غم مسپار .
کرک جان ! بنده ی دم باش … ”

” بَده … بَد بَد … ره هر پیک و پیغام خبر بسته ست
نه تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست … ”
” کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را … ”

” بَده … بَد بَد … دروغین بود هم لبخند و هم سوگند.
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند … ”
” من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد … ”

” بَده … بَد بَد … چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟ “
” کرک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی ”

                                                                             اخوان

کرک : بلدرچین

--------------------

دلم برای نشستن سر کلاس عزیزی که  اولین بار با صدای اون این شعر شنیدم لک زده.

دلم برای شاگرد بودن لک زده.

دلم برای راه رفتن تو راهروهای حصارک با حس یک شاگرد لک زده.

-----------

کرک جان! خوب می خوانی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 1:52  توسط رومینا کرمانی  | 

 

 

 

شاید هنوز وقت هست....

شاید اما.....

نمی دانم.....

باز گنگم و گیجم

و منتظر نشانی تا باورم دهد....

در حسرت زمانی بی شاید...

در حسرت یقینی مطلق.

شاید هنوز وقت هست.....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 19:16  توسط رومینا کرمانی  | 

بستان قدح از دستم ای مست که من مستم 

کز حلقه هشیاران این ســاعت وارســــــــــتم

هشـــــــیار بر رندی ضــــــــدی بود و ضــــــدی

همرنگ شــــو ای خواجه گر فوقم اگر پســــتم

هر چیز که اندیشـــــــــــــی از جنگ از آن دورم

هر چیز که اندیشـــــــــــــــی از مهر من آنستم

تا عشق تو بگرفتم ســــــــــــــــــودای تو پذرفتم

با جنــــــگ تو یکتاام با صلح تو همدســـــــــــــتم

اسپانخ خویشـــــــــــــــم دان با ترش پز و شیرین

با هر چه شدم پخته تا با تو بپیوســــــــــــــــــتم

بی‌کار بود سازش ســـــــــــــــــــــازش نبود نازش

گر جست غلط از من من مست برون جســــــــتم

مستی تو و مستی من بربســـــــــته به هم دامن

چون دسته و چون هاون دو هست و یکی هســــتم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 19:13  توسط رومینا کرمانی  | 

 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست

-------------------

زنده باد استاد مولانا و استاد عصار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:46  توسط رومینا کرمانی  |