قدیمی ها میگفتند:وقتی پسری روزی به جایی رسید که در خانه را با پاشنه پا واکرد و از در آمد تو یعنی دیگر وقت زن گرفتنش رسیده.!!!!!!!!!!!!
عجب پس من خیلی وقت که وقت زن گرفتنم رسیده.


کی بود گفت تو با این اخلاقت و کار کردنت و باید بری زن بگیری.!!!!!!!! با این همه غدی و غرورت حالا حالا ها ول معطلی. برو بگرد یه زن پیدا کن از صبح تا شب ازش مراقبت کن و خرجش بده!!!!!!
-----------
جایم دارد عوض میشود. یادم می رود که کیستم. چیستم. یا حتی چند سال دارم.
مادر جمعه ها زودتر از خواب بیدار میشود و با تق و توق آشپزخانه نمیگذارد که روز جمعه هم بخوابم.
میپرسم چرا؟ میگوید: آخه تو مثل مردها فقط جمعه ها خونه ای میخوام برای شوهرم !!!!!!!!!روز جمعه صبحانه آماده کنم از اول هفته تا اخر هفته صبح تاریکی میری و تاریکی میای. وقتی میای هم یا آنقدر خسته ای که مثل مردها جلوی تلویزیون میخوابی یا تو اتاقت باز هم دنبال کار خودتی.
شب ها که به خانه میآیم. دستم اگر خالی باشد. رکسانا کیفم را زیر ورو میکند. گاهی خجالت میکشم از این که چیزی برایش ندارم. گاهی هم سکوت میکنم تا خودش آنچه را که برایش جایی گذاشته ام. پیدا کند.
گاهی فکر میکنم مَردَم. دوستی گفت: کنار آدم که راه میروی انگار مردی کنار آدم راه میرود. چرا قدم هایت را مثل مردها برمیداری.
و من در حیرت به قدم های خودم و مردی که از روبرو می آمد نگاه کردم و دیدم.........
زور میزنم که زنانه و خرامان راه بروم. کفش زنانه میخرم و نمیتوانم. با کفش زنانه هم قدم های بلندی برمیدارم.کفش زنانه و پاشنه دار با آن همه راه رفتن های از صبح تا شبم فقط بر کمر درد حاصل از صبح تا بعد ازظهر نشستنم می افزاید.
دیگری گفت: سکوتت مردانه است. ناراحتی ات مردانه است. خونسردی و بی تفاوتیت مردانه است.عصبانیتت مردانه است. غرورت مردانه است.گریه نکردنت مردانه است. گاهی متلک هایت هم مردانه است.
یاد حرف مامان میافتم که همیشه میگوید: همه کارات مثل باباته. مثل مردها.
و من باز فکر میکنم. جایم دارد عوض میشود. خیلی چیزها از یادم میرود. یادم میرود که زنم. یادم میرود باید احساس داشته باشم از جنس خودم. مناسب سن و جایگاه خودم. یادم میرود اما همیشه. یادم میرود. یادم میرود.
گاهی فکر میکنم مادرم. مادر مادرم. مادر خواهرم که از نه سالگی با تولد او حس خوب مادربودن را حس خوب محبت را نگرانی و مراقبت را تجربه کردم.مادر دوستانم. مادر بچه های مردم. مادر ستایش. مادر بچه های توی خیابان. توی مترو. مادر مدینه. مادر زهرا. مادر شبیر و مادر امید. و همه آن های دیگری که هنوز اسمشان را نمی دانم اما از دور شاهد بزرگ شدنشان هستم و خوب میشناسمشان.
و یادم می رود که مادر هیچ کدام از این ها نیستم. یادم میرود که نمیتوانم مادرشان باشم. حتی یادم میرود که اصلا... یا شاید برای این که یادم برود که نمیتوانم هرگز.......... یادم میرود که مادر شدن این قدر ها هم ارزان نیست و من بهایش را و لیاقتش را انگار هرگز....
فکر میکنم به این که شاید گاهی من هم نیاز به چیزی یا کسی دارم. شاید باید زن باشم نه فقط مادر. تا میخواهم زن باشم مادر میشوم و نوعی دیگر همه چیز را بر دوش میکشم. نگران میشوم و مهربان. این جور موقع ها بهم میگویند: باز احساسات مادرانه رومینا گل کرد. دوستی گفت: به تو میاد معلم مهدکودک باشی. یاد عمه می افتم که عمری مادر بچه های زیادی بوده و هست اما بچه ای ندارد و تنها است در این روزهای پر از بیماری.
فکرهای دیگر می آیند. پیدا کردن یک دبیرستان خوب برای رکسانا و پس انداز برای شهریه اش. پول کلاس رکسانا. رکسانا صبح چی خواسته بود؟موبایلم زنگ میزند صدای شیرین تنها امید ماندنم بعد از پدر از آن ور خط چیزی میخواهد که دلم را میلرزاند و من را یاد خاطره ای دور می اندازد. میگوید: میشه سر راه یک کیک خامه ای کوچیک بخری؟ هوس کیک کردم.
بغضم میگیرد و باز اشک در پس غرور مردانه ام میماند و فقط گلویم میگیرد.
یاد روزی افتادم که خودم همین کار را کرده بودم. به پدر زنگ زدم و گفتم: بابا میشه سر راه یک کیک خامه ای کوچیک بخری؟ هوس...........
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 13:45 توسط رومینا کرمانی
|