تبليغاتX
جنگولکینگ

جنگولکینگ
این ها همه برای کودک درونم ..... 
قالب وبلاگ


 انتشارات سخنوران

( (راهرو 20 شبستان، غرفه 36 )

(سالن ناشران دانشگاهی، غرفه 66)

هر 400000 تومان خرید = 20000 تومان جایزه نقدي

-----------------------------------

لیست کتب را در ادامه مطلب ببینید.
برای زیارت بنده بنابر گزارش همکار محترم می بایست تشریف بیارید سالن ناشران دانشگاهی


ادامه مطلب
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:50 ] [ irzia ]
امروز همچین در خلاقیت به روم باز شده که کاغذ کم آوردم.

سرم به باد و زبان آتشین 

دل نگران و دست پی حبیب

می دوند تند تند حرفهای من

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 21:19 ] [ irzia ]
انقدر مطلب و اطلاعات درباره بارداری و سقط جنین پیدا کرده ام که نمیدانم باید از کجا شروع کنم.

تازه یادم افتاده که چقدر فیلم درباره این موضوع دیده ام. فیلم های زیادی هم هست که من ندیده ام و دیگران بهم معرفی کرده اند..

تازه کاز سخت از جمع کردن این اطلاعات شروع می شود. نمیدانم چطور احساسات یک مادر را روی کاغذ بنشانم. دارم از همه مادرهای دور و برم پرس و جو میکنم.

یعنی اول شوکه می شوند من هم از ترس اینکه نکند فکر کنم دارم توی زندگیشان فضولی میکنم تند تند توضیح میدهم که چرا این سوال را پرسیدم و اصلا هدفم از پرداختن به چنین موضوعی چی هست. این جا است که کلید می افتد توی قفل  و طرف سر نخ را میدهد . سر نخی که فقط میشود از خود او در موقعیت او گرفت.مثلا میفهمم مادری که الان روبروی من نشسته و الان قصد دارد سومین بچه اش را به دنیا بیاورد. دو بار سقط جنین هم داشته!! و اینکه چرا آن دوتای دیگر را سقط کرده و این سه تا را نه. و این که در هر بارداری با توجه به شرایطش چه حس و حالی داشته. این که چه چیز میتواند از یک زن مادری بسازد که در اولین ماه های بارداری به خیلی چیزها و سختی هایی که من برای شخصیت داستانم در نظر دارم غلبه کند و بچه اش را نگه دارد.و.....


[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 15:49 ] [ irzia ]

شق دیگر نوع دیگر شدن من این است که دارم از روزهای آفتابی هم لذت میبرم!!

از کسالت بعدازظهرهای کشدار بهاری. با پنجره ای که بی پروا کرکره اش را بالا میدهم و لایش را باز میگذارم تا هم نسیم بیاید و ریه هایم را پر کند و هم صدای جیک جیک گنجشکان را در روز و جیرجیرکها را در شب  از لابه لای درختان بشنوم.

با آنکه دوباره دنیایی از آدم های جدید و فضاهای جدید به رویم باز شده.با آن که تا اندازه‌ای سرم به کارهایی گرم شده  دارم با تمام وجودم از تنهایی و لحظه های خانه ماندن هم در اوج پرباری به دور از بیهودگی لذت میبرم. یعنی یاد گرفتم که از خانه ماندن هم لذت ببرم.

دلم برای یک چیز خیلی تنگ شده بود. بچه که بودیم بعد ازظهرهای گرم زیر آفتابی که خوب تا وسط اتاق پهن میشد دراز میکشدیم و در سکوتی که از سکوت شب هم دلنشین تر بود به خواب عمیق میرفتیم. هر چند که از خواب بعدازظهر خیلی خوشم نمی‌آید و هر جور باشد خودم را سرگرم میکنم که خوابم نبرد. اما یکی دو روزی درحالیکه کتاب میخواندم همین طوری خوابم برد.  دوباره حسی دور را تجربه کردم. چقدر میچسبید میوه های تابستانی  رنگارنگ یخی که مادر بزرگ بعد از این خواب عمیق کنار هم توی پیش دستی میچید و دستم میداد.

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 15:18 ] [ irzia ]

سال جدید رسما،نوعا،کلا، جدا از نوعی دیگر شدم. خدا بخواهد وقتم هم آنقدرها آزاد است که میتوانم با خیال راحت این از نوع دیگر بودن را خوب تجربه کرده و هرجور که دلم بخواهد شکلش دهم.

وقت آزاد..........

خودم را با این همه وقت آزاد، نمیشناسم، ولیکن بیشتر از هر وقت دیگر آرامش دارم و از زندگیم لذت می برم. زمان بیشتری را به خانواده، فامیل، دوستان و کتابهایم اختصاص میدهم. من تا دلم بخواهد وقت دارم و دیگران تا دلشان بخواهد انتظار. مثل کسی که تازه از سفر خارج برگشته باشدو همه انتظار داشته باشند وقتش را با آنها بگذراند. این جملات: شده است تکه کلام همه: میآی که؟بیکاری دیگه. می تونی که؟ بیکاری دیگه. قضیه وقتی جالب تر میشود و اخمها وقتی در هم می رود که مثلا به جای اینکه خانه نشسته باشم و سماق بمکم ، رفته باشم خانه دوستی، کسی، سینمایی، تئاتری، یا حتی رفته باشم پارک دم خونمون قدم بزنم. همه صدایشان در می آید که : آره دیگه اونجا میری. برای ما وقت نداری.

بیچاره کتابهایم که کمترین وقت را برایشان دارم. ولیکن چه لذتی دارد چشیدن طعم دوباره بیخوابی وقتی قرار نباشد صبح زود بیدار شوی. چه لذتی دارد خواندن و نوشتن در نیمه های شب.

در این وضع تازه البته این را فهمیدم که برای جان گرفتن تمام طرحهای داستانی ذهنم هم باید یک جا بنشینم و با ذهنی آرام بنویسم.

----------------------

لباسهای رنگی رنگی...........

لباسهای رنگارنگ میپوشم به حدی که وقتی میخواهم از در بروم بیرون باید بگویم یک نفر ترکیب رنگها را دوباره چک کند. در خیابان دنبال ترکیبهای رنگی عجیب تر از خودم میگردم تا اعتماد به نفسم زیاد شود. متنفرم از لباسهایی که باید به خاطر جبر اداری پوشید.

---------------------

جنگولک بازی..........

انقدر میخندم و جنگولک درمیاورم که باید بهم بگن "بشین". مخصوصا اگر بچه ای چیزی پیدا کنم. بچه ممکنه احساس پیری کنه اگه چند دقیقه با من بازی کنه.

و........

این داستان ادامه دارد.

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 16:12 ] [ irzia ]
دارم داستانی درباره سقط جنین مینویسم آنقدر ذهنم را مشغول کرده و با شخصیت داستان همذات پنداری گرده ام که خودم هم حالتهای افسردگی پیدا کردم و حتی به شکل تمثیل گونه ای دارم خیلی از وابستگیها را از خودم میتراشم.

انقدر ذهنم را پر کرده که وقتی دوستی زنگ میزند و دنبال آشنایی در ثبت احوال و بعد یک دکتر زنان آشنا میگردد. ذهنم به جای گواهی تولد به سمت سقط جنین میرود.

لطفا اگر داستانی نمونه ای چیزی دارید که به کار آید دریغ نکنید.

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 2:53 ] [ irzia ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من قصه و کودکی سوار یک مرکب بودیم وقتی به زمین آمدیم. چه خوب که زود همدیگر را پیدا کردیم.
امکانات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک